زمونه مخوف...،آدمای خفته...
سسس...ساکت...شاید سکوت غوغای بیداری بیافریند
اما اینقدر دلتنگت می شوم که گاهی روبرویم تصورت می کنم،می نشینم،ادب می کنم،وآرام اول سلام می کنم،بعد کمی سکوت و شاید کمی اشک،اماباز می مانم،از نوشتن،از گفتن،حتی...! می خواهم به تو نزدیک باشم،عزمم را جزم می کنم،می خواهم بگویم پدر جان... اما یاد بی مهری هایم می افتم،آهی می کشم و باز می گویم آقاجان... همه چیز نو شده. خونه حیاط خیابونا آب و هوا لباسا همه چیزا حال جدیدی دارن ولی یک چیزی هست که هنوز کهنه مونده.نمی شه تازه اش کرد جدیدش کرد همیشه خاک خورده می مونه هیچکی نیست تمیزش کنه. دلم ... این دل دیگه خیلی وقته که فقط به درد گردوغبارا می خورن برای جذب شدن.اشکال نداره بذار کهنه بمونه ب.ن:شروع سال جدید رو به خودم تبریک می گم. خیلی سوت و کور شده. گفتیم سکوت را بشکنیم شیطام کاری کرد آدمی زادگان بی لباس بمانند تا زشتی هایشان آشکار شود. آری..شیطان بر سر راه نشسته بود مردمان می گریستند،به هر بهانه ای از سر عشق،دیگری از درد،آن یکی از شنیدن قصه ای ...مردمان حتی بر افسانه ها می گریستند.می گفتند گریه قلب را صیقل می دهد روح را سبک می کند.اشک؛چشم را می شوید.خداگفت هرکه بر حسینم بگرید گناهانش را فروشویم.شیطان گفت ((به قطع و یقین بر راه راست تو خواهم نشست.مردمان گریه را فرو خوردند.گفتند:(( چرا گریه؟دین ما دین عقل است؛گریه کار کودکان است.شناخت و علم است که به کار می آید.و راه را براشک بستند.شگفت کسی بود که می گفت:(( گریه شرک است.خدایا!هرچه بخواهی عبادت می کنم.ولی فقط تو را!بر حسینت نمی گریم)) شیطان گفته بود... دنیای من دنیای سیلی ها و این زنجیرهاست دنیای من دنیای درد است دردی بی امان اشک و آه است هرجا بی مکان و بی زمان
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان
جوشید آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ،پاکی،مروت،ابلهی است صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ نسانیت است من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس ،
از غم یک مرد در زنجیر حتی قانلی بر دار
اشک در چشان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله،زهر مارم در سبوست
مرگ اورا از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را در پیش چشم
خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن ی برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت
ها صبور صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است همیشه شعر های فریدون مشیری رو دوست داشتم .ولی این بکی رو از همه بیشتر دوست دارم عصر ،عصر تکنولوژی
است عصر تلویزیون های 52 اینچ و سینمای خانوادگی است . LEDو 3D در بین مردم غوغا می کند می کند.عصر ویدیو پروژکتور و صدای دالبی است
.DVD دیگر خوراک آدمها شده . دیگر نوبت Romance بالیوود
و action هالیوود است.عصر چشم سبزها و قدبلندهاست.دیگرپولدارتر ها و خوش قیافه
تر ها محبوب مردم سطح شهر شدند.عصر نشستن
در سالن سینماست.عصر پاپ کورن و پپسی است.زندگی آدم های امروز به یک چیز عجیبی به
نام کنترل تلویزیون پیوند خورده.تازه در پشت بوم هاشان علاوه بر آن آنتن خط دار خط
دارها یک آنتن گرد و شبیه بشقاب هم دارند و وقتی پای تلویزیون می نشینند دیگر به
جای پنج تا کانال هزارتا کانال دارند.بیچاره ها کارشان سخت تر شده روزی حداقل چند
صد سریال را باهم باید ببینند. فیلم است و سریال که زندگی شان را می چرخاند..تازه،این
روزها مملکتمان رنگ تازه ای به خود گرفته .آدمانش متفاوت تر شدند.عقایدشان روشن
فکرانه تر شده والبته دوست داشتنی تر.طبق
نظریه فیلسوفانه تلویزیون و فیلم امروزی آدمها وقتی می میرند دیگر شکنجه روحی نمی شوند
دیگر درد ندارند رنج ندارند و زجر نمی کشند.مرده های حالا به کلاس های پزشکی
دانشگاه ها می روند،شمال می روند.سینما می روند.هیچوقت هم پول تاکسی و اتوبوس نمی
دهند.تازه در ترافیک های لعنتی شهر شلوغ تهران هم هیچوقت گیر نمی کنند.خوش به حال
آنهایی که مردند از بس که زندگی آسوده ای دارند.مردم در این دوره از زمانه یک کم
هم دیوانه شدند.خودشان یکی را سوپر استار می کنند یکی را محبوب مردم می
کنند.خودشان هم آنهارا می کوبانند و مسخره می کنند و به قول خودشان بازار خنده راه
می اندازند.اصلا از کار این تلویزیونی ها نمی شود سر در آورد.عصرما ،عصر سقوط یک
الاغ که چه عرض کنم سقوط هزاران هزار الاغ است . و این شد که قلم گم شد.کاغذ مرد.و صفحه های کتاب پوسیدند رفت . . وهیچوقت . . نفهمید . . چقدر . . دوستش داشتم . . رفت . . ومن . . هرگز نفهمیدم . . چرا . ..
رفت..

| Design By : Pars Skin |

