تبليغاتX
زمونه مخوف...،آدمای خفته...


زمونه مخوف...،آدمای خفته...

سسس...ساکت...شاید سکوت غوغای بیداری بیافریند

        به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!!
 
·        یارو رو آوردن تو تلویزیون، زیر اسمش نوشته: "کارشناس مسائل یمن"، من موندم این بنده خدا تو این ۴۰ سال از چه راهی نون در میآورده!!
 
·        فدراسیون فوتبال فقط تو 6 ماه، نیم میلیارد تومن از فحاشی فوتبالیستها درآمد داشته. یعنی به عبارتی قیمت فحش از قیمت طلا زده بالاتر!!
 
·        طرف رفته خواستگاری، دختره بهش گفته شهید مورد علاقه شما کیه؟!!
 
·        واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نیت المپیک لندن!!
 
·        میگه به خدا راست میگم. طرف میگه نه، اگه راست میگی بگو به جون مامانم!!
 
·        یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!!
 
·        ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم، بعد خارج که میریم میافتیم دنبال جنس ایرانی!!
  
·        جشن میگیرن گوسفند میکشن، عزاداریه گوسفند میکشن، ماشین میخرن گوسفند میکشن، پسر اقدس خانوم رو ختنه میکنن گوسفند میکشن، بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن!!
 
·        برنامه احکام گذاشتن، ملت زنگ میزنن، یکی میگه من رکعت اول، توی رکوع یادم افتاد سجده نرفتم! حکمش چیه؟!!
 
·        طرف سوار اسب شده، عکسشو گذاشته فیس بوک، میگه اون بالاییه منم!!
 
·        تبلیغ پارک آبی نشون میدن یارو با شلوار لی و پیراهن مردونه سر میخوره رو سرسره های پارک آبی!!
 
·        رفتم سوپر مارکت میگم آقا کرم کارامل دارین؟ میگه کرم فقط ساویز داریم!!
 
·        سالای پیش جایزه بانک ملت یه منزل مسکونی بود، امسال شده ۶۰ لیتر بنزین، سال دیگه میشه یه شونه تخم مرغ، سال بعدشم دوتا تافتون یه بربری هم وسطش!!
 
·        غار علیصدر به قندیلاش معروفه، اونوقت ملت میرن قندیلاشو میکنن یادگاری میبرن با خودشون! یکی نیست بگه آخه با اون قندیل میخای چیکار کنی؟!!
 
·        میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو اشتباه میزنی، یکی از پشت میگه: آقا رمزتو اشتباه زدیها!!
 
·        بابام نشسته یه میزگرد به زبون آلمانی میبینه، میگم مگه میفهمی چی میگن؟ میگه قیافه هاشونو که میبینم میفهمم در مورد چی حرف میزنن!!
 !! 
·        رفتیم باغمون، دیدم جا نیست برای خودمون که بشینیم! اینجا ایران، گور بابات پی ام سی!!
 
·        بغل دستیمون توی هواپيما از اول تا آخر به اسلام فحش میداد، وسطهای پرواز هواپیما یه تکون خورد، گفت «يا ابالفضل»!!
 
·        خبرنگار رفته تو یه روستا سوال میکنه با یارانه تون چیکار کردین؟ مرده میگه: قبض هامونو پرداخت کردیم، چندتا قسط دادیم، شهریه دانشگاه دخترمو دادیم، یه تراکتور هم خریدیم! تازه یه مقداری هم پس انداز کردیم!!
 
·        پسورد اینترنت وایرلسم رو عوض کردم، همسایمون زنگ زده میگه پسوردتو عوض کردی؟ میگم نه! میگه آخه قبلاً شماره موبایلت بود، الان هرچی میزنم کانکت نمیشم!!
 
·        رفتم شلوار جین بخرم، اولی رو پرو کردم یه کم تنگ بود. فروشنده گفت: یه دوبار بپوشی جا باز می‌کنه! دومی رو پوشیدم یه کم گشاد بود. فروشنده گفت: چیزی نیست یه دو بار آب بخوره تنگ میشه!!
 
·        کاردار سوئیس رو احضار کردن که بره به آمریکا بگه چرا عربستان نیروهاشو فرستاده بحرین!!
 
·        میری آدامس اوربیت بخری، بقاله به جای بقیه پول، بهت آدامس شیک میده!!
 
·        یه تی شرت خریدم کلی مارک نایک روشه بعد رو یقه‌ش نوشته تولیدی برادران عباس‌پور!!
 
·        رفیقم زنگ زده میگه ویسکی سراغ نداری؟ میگم برای چی میخوای؟ میگه بابام امشب از کربلا میاد کلی مهمون داریم!!
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:34 توسط ساغر|

مانده ام،از نوشتن،از گفتن،حتی...از نگاه کردن به صورتت،به صورتی که هیچ وقت ندیدمش،هیچوقت،حتی در خواب...

اما اینقدر دلتنگت می شوم که گاهی روبرویم تصورت می کنم،می نشینم،ادب می کنم،وآرام اول سلام می کنم،بعد کمی سکوت و شاید کمی اشک،اماباز می مانم،از نوشتن،از گفتن،حتی...!

می خواهم به تو نزدیک باشم،عزمم را جزم می کنم،می خواهم بگویم پدر جان...

اما یاد بی مهری هایم می افتم،آهی می کشم و باز می گویم آقاجان...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 20:31 توسط ساغر|

آخرین لحظات سال نوده...

 همه چیز نو شده.

خونه

حیاط

خیابونا

آب و هوا

لباسا

همه چیزا حال جدیدی دارن

ولی یک چیزی هست که هنوز کهنه مونده.نمی شه تازه اش کرد جدیدش کرد همیشه خاک خورده می مونه هیچکی نیست تمیزش کنه.

دلم ...

این دل دیگه خیلی وقته که فقط به درد گردوغبارا می خورن برای جذب شدن.اشکال نداره بذار کهنه بمونه

ب.ن:شروع سال جدید رو به خودم تبریک می گم.

 

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 2:5 توسط ساغر|

اینجا

  خیلی سوت و کور شده.

      گفتیم

                 سکوت را

                                     بشکنیم

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 19:48 توسط ساغر|

سیاه رنگ سال بود،زیبا بود.مرد و زن سیاه می پوشیدند ((با سیاه قد آدمی زیباتر جلوه می کند.جوان در پوشش مشکی  چشم نوازتر و به اندام تر به نظر می آید.....)) محرم فرا رسید.دانشمندان دریافتند(( جامه سیاه افسردگی می آورد،روح را می آزارد.))شنبدم یکی می گفت با جامه سیاه حتی نماز خواندن هم مکروه است! او نیت را نمی شناخت،حسین علیه السلام را نمی شناخت،تعظیم شعائر را نمی شناخت

شیطام کاری کرد آدمی زادگان بی لباس بمانند تا زشتی هایشان آشکار شود.

آری..شیطان بر سر راه نشسته بود

 

مردمان می گریستند،به هر بهانه ای از سر عشق،دیگری از درد،آن یکی از شنیدن قصه ای ...مردمان حتی بر افسانه ها می گریستند.می گفتند گریه قلب را صیقل می دهد روح را سبک می کند.اشک؛چشم را می شوید.خداگفت هرکه بر حسینم بگرید گناهانش را فروشویم.شیطان گفت ((به قطع و یقین بر راه راست تو خواهم نشست.مردمان گریه را فرو خوردند.گفتند:(( چرا گریه؟دین ما دین عقل است؛گریه کار کودکان است.شناخت و علم است که به کار می آید.و راه را براشک بستند.شگفت کسی بود که می گفت:(( گریه شرک است.خدایا!هرچه بخواهی عبادت می کنم.ولی فقط تو را!بر حسینت نمی گریم)) شیطان گفته بود...

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 0:45 توسط ساغر|

 در دنیایی زندگی می کنیم که مردمانش همه از سنگند..........

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 16:22 توسط ساغر|

دنیای من دنیای غم هاو رنج هاست

دنیای من دنیای سیلی ها و این زنجیرهاست

دنیای من دنیای درد است دردی بی امان

اشک و آه است هرجا بی مکان و بی زمان

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 20:35 توسط ساغر|

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر  تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود

  از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود 

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ آدمیت برنگشت


  قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی ،پاکی،مروت،ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست


  روزگار مرگ نسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس ،

از غم یک مرد در زنجیر حتی قانلی بر دار

اشک در چشان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله،زهر مارم در سبوست

مرگ اورا از کجا باور کنم؟


صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

  دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند


  صحبت از پژمردن ی برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور 

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است 

همیشه شعر های فریدون مشیری رو دوست داشتم .ولی این بکی رو از همه بیشتر دوست دارم

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 16:20 توسط ساغر|

عصر ،عصر تکنولوژی است عصر تلویزیون های 52 اینچ و سینمای خانوادگی است . LEDو  3D در بین مردم غوغا می کند می کند.عصر ویدیو پروژکتور و صدای دالبی است .DVD دیگر خوراک آدمها شده . دیگر نوبت  Romance  بالیوود و action هالیوود است.عصر چشم سبزها و قدبلندهاست.دیگرپولدارتر ها و خوش قیافه تر ها  محبوب مردم سطح شهر شدند.عصر نشستن در سالن سینماست.عصر پاپ کورن و پپسی است.زندگی آدم های امروز به یک چیز عجیبی به نام کنترل تلویزیون پیوند خورده.تازه در پشت بوم هاشان علاوه بر آن آنتن خط دار خط دارها یک آنتن گرد و شبیه بشقاب هم دارند و وقتی پای تلویزیون می نشینند دیگر به جای پنج تا کانال هزارتا کانال دارند.بیچاره ها کارشان سخت تر شده روزی حداقل چند صد سریال را باهم باید ببینند.

 فیلم است و سریال که زندگی شان را می چرخاند..تازه،این روزها مملکتمان رنگ تازه ای به خود گرفته .آدمانش متفاوت تر شدند.عقایدشان روشن فکرانه تر شده والبته  دوست داشتنی تر.طبق نظریه فیلسوفانه تلویزیون و فیلم امروزی آدمها وقتی می میرند دیگر شکنجه روحی نمی شوند دیگر درد ندارند رنج ندارند و زجر نمی کشند.مرده های حالا به کلاس های پزشکی دانشگاه ها می روند،شمال می روند.سینما می روند.هیچوقت هم پول تاکسی و اتوبوس نمی دهند.تازه در ترافیک های لعنتی شهر شلوغ تهران هم هیچوقت گیر نمی کنند.خوش به حال آنهایی که مردند از بس که زندگی آسوده ای دارند.مردم در این دوره از زمانه یک کم هم دیوانه شدند.خودشان یکی را سوپر استار می کنند یکی را محبوب مردم می کنند.خودشان هم آنهارا می کوبانند و مسخره می کنند و به قول خودشان بازار خنده راه می اندازند.اصلا از کار این تلویزیونی ها نمی شود سر در آورد.عصرما ،عصر سقوط یک الاغ که چه عرض کنم سقوط هزاران هزار الاغ است .

و این شد که قلم گم شد.کاغذ مرد.و صفحه های کتاب پوسیدند

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 7:18 توسط ساغر|

رفت

.

.

وهیچوقت

.

.

نفهمید

.

.

چقدر

.

.

دوستش داشتم

.

.

رفت

.

.

ومن

.

.

هرگز نفهمیدم

.

.

چرا

.

..

رفت..

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 17:7 توسط ساغر|


آخرين مطالب
» آخه این مملکته که ما داریم؟؟
» مانده ام از نوشتن...از گفتن...
» سال نو دل کهنه
» بی عنوان
» کاش باور می کردیم وجودش را
» بدون مقدمه ***لپ کلام
» دنیای من..........
» اشکی در گذرگاه تاریخ....
» عصر ما اینگونه است
» رفت...
Design By : Pars Skin